X
تبلیغات
شیعه شناسی - فلسفه ي سياسي چيست؟

شیعه شناسی

در زمینه شیعه‌شناسی و مسایل جهان اسلام - دکتر کامیار صداقت ثمرحسینی

فلسفه ي سياسي چيست؟

فلسفه ي سياسي چيست؟

 

دكتر عبدالرحمن بدوي

 

مترجم: كاميار صداقت ثمرحسيني

 

 

فلاسفه همواره به سياست توجه نموده و به طرح نظريه در خصوص سياست مدني يا دولت پرداخته اند. در واقع هيچ فيلسوف بلند مرتبه اي را نمي يابيم كه در مورد دولت و سياست آن تامل نكرده باشد. اكثر محاورات افلاطون به سياست اختصاص دارد. ( به ويژه محاورات: « سياست »، « نواميس » و غيره ) ارسطو نيز برخي از تاليفات خويش را به سياست اختصاص داده است كه از زمره ي آنها مي توان به كتاب « سياست » و پس از آن به « قوانين شهرهاي يونان » اشاره نمود كه از آن ميان قانون شهر آتن به دست ما رسيده است. فارابي نيز در مهم ترين كتاب فلسفي خويش تحت عنوان « آراء اهل المدينة الفاضلة » سياست و فلسفه ي عام را در هم آميخت. و « توماس آكويني » كه به سياست در فصول متعددي از كتاب « مدخلي بر الهيات » پرداخته و « اسپينوزا » كه « رساله اي در باب دين و سياست » را نگاشته و كانت كه در كتاب « صلح پايدار» و در بخش هاي پراكنده اي در كتب اخلاقي خويش متعرض سياست گرديد. و هگل در كتاب « فلسفه ي قانون » نظر خود را درباره ي نظام اجتماعي و سياسي بر پايه ي علم مطلق مورد بحث در كتاب « علم منطق » بيان مي دارد.

مبادي سياست ايشان بر گرفته از مبادي نظري فلسفي شان بود. همچون مبادي حكومت عادل و يا ارائه ي طرحي مناسب با جماعت برگزيده كه در پيچيدگي و استحكام به اشكال مختلفي در ضمن نظرياتشان در زمينه ي « وجود » ، « الله » ، « فرد » ، « دگرگوني و صيرورت »  بيان شده اند.

اما علم سياست از پايان قرون وسطي و آغاز دوران تجديد حيات فرهنگي ( بتدريج ) از فلسفه جدا مي گردد. و آن هنگامي بود كه « مارسل بادوفاني » ( 1275 ـ 1343 ) در كتاب خويش تحت عنوان « مدافع صلح » ( سال 1324 ) به تحديد نظم و مبادي دولت غير ديني در مواجهه  با سلطه ي پاپ پرداخت. پس از وي ماكياولي ( 1469 ـ 1527 ) در كتاب « شهريار » ( 1513 ) به مطالعه ي قدرت سياسي توانمند بر تاسيس دولت و نگهداري از آن در برابر جنگ داخلي و دشمنان خارجي مبادرت نموده و پس از او « ژان بدن » j. Bodin  (1520 ـ 1596 ) در كتاب « جمهوري » ( در شش مقاله ، سال 1576 ) به نگارش قواعد سياست پرداخت.

اما اگر بخواهيم به شكل دقيقي تاريخ نگارش نظريه ي سياسي فلسفي در دوران تجدد را مشخص نماييم، بايد به سال 1651 ـ سال انتشار كتاب « لويتان »  توماس هابز ( 1588 ـ 1679 ) ـ اشاره كنيم. هابز كه فيلسوفي مادي و معتقد به گرايشي ابزاري { Mechanism }  بود در اين اثر به بيان اميال انساني اي كه رفتار انسان در دولت را بر مي انگيزد پرداخته است.. او انسان را مايل به تحقق همه ي اميال خود مي دانست امري كه منجر به ايجاد تعارض با { اميال } ديگران مي گردد. اين اقتضاي طبيعت است و در آن هر انساني با انسانهاي ديگر مي ستيزد. اما به جهت ترس انسان از مرگ احتمال اين امر نمي رود. چه آنكه انسان جهت تضمين بقاي زندگي اش و به جهت زندگي در امنيت، نيازمند چاره انديشي است و آن را در وجود دولت هايي با حاكميت مطلق به جهت صدور فرامين حكومتي و اجراي آن بر همگان مي يابد. در قبال اين مسئله انسان ها آزادي طبيعي خود را در اختيار دولت قرار مي دهند.

از اين رو هابز مسايل اساسي در سياست را چنين بيان مي نمايد: دولت و برتري حاكميت آن ، ارتباط حاكم و مردم ، مراكز قدرت در جامعه و غيره . پس از وي جان لاك ( 1632 ـ 1704 ) به موضوع نظام انتخابي و حكومت نمايندگي بر مردم پرداخت و منادي « ليبراليسم » گرديد. بعد از او « ژان ژاك روسو » ( 1712 ـ 1778 ) در كتاب « قرارداد اجتماعي » و كتاب « مقاله اي در اصل و اساس عدم برابري ميان انسان ها » ظاهر گرديد.

در قرن نوزدهم  شاهد ظهور دو نظريه در خصوص « دولت » مي باشيم: اولين ديدگاه متعلق به « هگل » و دومين ديدگاه به توسط « كارل ماركس » ارائه گرديد.

هگل در سال 1821 كتاب خود را تحت عنوان « مبادي فلسفه ي حق ( يا قانون ) » به رشته ي تحرير در آورد. او در آن كتاب بيان مي دارد كه بناي جامعه بر اساس خانواده و مالكيت خصوصي و نيز سازماني اقتصادي است كه در آن نظام نيازها با نظام كار در تعاون و همكاري مي باشد تا با تكوين فراگيري پويايي ( ديناميكي )  به ايجاد ثروت بينجامد. و اين پويايي ناشي از اين واقعيت است كه در اين فراگيري، تناقضات موجود در ميان افراد و ميان گروه هاي كاري اجتماعي و تناقضات ميان ثروتمندان و فقرا  ـ به طبع خود ـ نفوذ مي كند. ممكن است كه اين تناقضات ضروري به يكپارچگي جامعه صدمه زند. از اين رو لازم است كه اساسي براي مداخله كردن با هدف اتخاذ فرامين حكومتي بر قرار باشد ـ كه از منبع عقلي و به شكل هماهنگ ـ بناي جامعه و ديناميك آن را به نظم در آورد. و آن دولت است. دولت عبارتست از عقل كه عمل مي نمايد و از نظر ماهيت داراي حاكميت است. كه در حاكم مجسم مي گردد. حاكم قوانين را صادر كرده و خود براي حكومت به اجراي قوانين متعهد است. و كارگزاران به ميزان توانايي شان اداره ي دولت را به شكلي كه ميان مصالح عموم و مصالح تك تك افراد توافق و سازشي برقرار گردد انجام مي دهند.

از ديد هگل دولت ها در وضع كنوني متعدد و داراي رقيب در بين خود مي باشند. اين تباين در بردارنده ي اين امر است كه دولت به كمال رشد خود نمي رسد. عامل دگرگوني در آدمي جنگ است كه به مثابه ي يك درام از زمان ولادت عقل در او پنهان است. به سبب جنگ هاي بين المللي دولت هاي بزرگتر و وسيع تري ايجاد گرديده و در پايان كار دولت جهاني به وجود مي آيد كه آن غايت تاريخ بوده و آنگاه كه ايجاد گردد روشني ممكن ايجاد شده و انسان به كلي پيوند داده مي شود.

اما از سال 1843 فيلسوفي جوان بنام « كارل ماركس » ظاهر گرديد. او در ابتدا متاثر از انديشه ي هگل بود اما بزودي نظريه ي هگل در خصوص دولت را دگرگون ساخته و مورد نقد شديد قرار داد. او اشاره مي كرد كه اشتباه بزرگي است كه حاكم را به عنوان تجسم سيادت در نظر آورده و تصور سرمايه دار از حوزه ي اقتصادي غايب باشد. به نظر ماركس  سرمايه داران بطور خاص متوجه ي منافع شخصي خود بوده و اين گمان كه ايشان تنها حاملان فرامين عقلي معقولند، خيالي بيش نيست. ماركس از زاويه ي ديگري نيز به نقد نظر هگل در خصوص ضرورت  مالكيت خصوصي در هر جامعه ( و بعنوان اساس جامعه ) پرداخت.

ماركس معتقد بود كه تصويري كه هگل از دولت به دست مي دهد محصول نظام اقتصادي بورژوازي مي باشد كه درصدد حفظ وضع موجود و در نتيجه توقف انقلابات كارگري و كشاورزي و مطيع ساختن همه ي افراد است.

ماركس معتقد بود كه علم با فناوري ( تكنيك ) سلطه ي ما بر اشياء را افزايش داده و از اين رو به فراگيري علم ، تكنولوژي و مهارت فرا مي خواند.

اما در مقابل و به پشت گرمي سه عامل علم ، فناوري و مهارت نظام هاي سياسي كاملا مغايري با اصول ماركس گرايي يعني نظام هايي ليبرالي اي بر مبناي اقتصاد آزاد ، تجارت آزاد و پيوندهاي آزاد  ميان صاحبان وسايل توليد و كارگران ايجاد گرديدند. كه .نمونه اي از آن در نظام ايالات متحده ي آمريكا ديده مي شود. از كساني كه اين نظام ليبرالي را از نظر فلسفي بر پايه ي علم ، فناوري و مهارت مورد تحليل قرار داده اند مي توان به « جيمز بورنهام » James Burnham و « جان گيلبرت »  John K. Galbraith اشاره نمود كه به آزادي عمل فرد ، و رقابت فرا خوانده و متوجه توليد علم و كاربرد آن در خدمت رشد ثروت در جهت بهبود وضع عموم دعوت بودند. از اين رو ديگر نيازي به وقوع انقلاب مورد نظر ماركس ، انگلس و لنين نمي ماند، چه آنكه جامعه بنا بر قوانيني كه خود واضع است تطور مي يابد.

 

+      وبگاه شیعه شناسی    |