الف. ( ملكه عبارت است از صفت راسخي كه در نتيجه ي انجام دادن يك عمل و پياپي تكرار نمودن آن حاصل ميگردد كه در نتيجه صورت آن در نفس رسوخ مييابد… ) ( ج3، ص 923 )
ـ ملكه غير از « فهم » و به ياد سپردن ( = الحفظ ) است: « ملكه تنها براي اهل علم و نوابغ در برخي فنون ( و نه همه آنها ) حاصل ميگردد اين امر نشاندهنده ي آن است كه « ملكه » غير از فهم و وَعي است »
ـ ملكههاي كه در انسان حاصل ميشود، همگي جسماني است خواه در بدن باشند يا در دماغ نظير انديشه و نيروهاي ديگر مانند حساب كردن. و كليه ي امور جسماني، محسوس ميباشند و از اين رو نياز به تعليم دارند. » ( ج 3، ص 985 )
ـ عمل برآمده از ملكه از طريق تكرار و عادت در نفس رسوخ كرده تا جايي كه در مرتبه ي طبع و طبيعت ( م 33 ) قرار ميگيرد:
« …انسان ساخته و فرزند عادات و مانوسات خود ميباشد نه فرزند طبيعت و مزاج خويش و به هرچه در آداب و رسوم مختلف انس گيرد تا آنكه خوي و ملكه و عادت او شود، سرانجام همان چيز جانشين طبيعت و سرشت او ميشود. » ( ج 2، ص 413 )
ب. ابن خلدون ( ملكه ) را به معناي « تملك » نيز استعمال نموده است. كه آن معناي لغوي اش است: ( الملكة: الملك و التملك، يقال ما في ملكته شيء، ( الصحاح ) ).
و در غالب موارد مراد ابن خلدون از آن عبارت است از:
ـ حكمراني. وي مينويسد:
« … در بيشتر موارد انسان در سيطره فرمانروايي غير خود ميباشد ... » [1] ( ج 2، ص 418 )
يعني تحت فرمان غير خود است.
« … چه آن فرمانروايي به رفق و عدالت باشد… و يا با زور و جبر فرمانهاي خود را بر مردم تحميل كند … » ( ج 2، ص 419 )
ـ سوء الملكة: سوء حكمراني: « … در اواخر دولتها تجاوز و ستمگري و بدرفتاري به رعايا معمول ميگردد؛ ( ج 2، ص 709 )
ـ حسن الملكة: نيكويي در حكمراني: « و نيكي و حسن در حكمراني[2] به رفق و خوش رفتاري با رعيت باز ميگردد. » ( ج 2، ص 515 )

