الف. ازاصطلاحات ارسطويي است كه ابن خلدون با تغييراتي } در معنا و مراد از آن{ در عمران بشري به كار گرفته است:
ـ « صورة » عبارت از موسسات و نظمي است كه زندگي اجتماعي بدون آن قوام و دوام نمييابد. چون: دولت، دين…
ـ « مادّة » به جماعات بشري اي اطلاق ميشود كه موجب تكوين حيات اجتماعي ميگردند.
« نسبت دولت و پادشاهي به عمران، به منزله ي نسبت صورت به ماده است كه شكل نگهبان نوع خود براي وجود ماده ميباشد و در علوم حكمت ثابت شده است كه انفكاك يكي از آن دو از ديگري امكان ناپذير است بنابراين دولت بدون عمران قابل تصور نبوده و دولت و پادشاهي بي عمران متعذر است. » ( ج 3، ص 883-884 )
ابن خلدون اين دو اصطلاح را اول بار در خطبه ي كتابش استعمال نموده است. ( ج 1، ص 353 ) آنجاي كه از مورخان انتقاد مينمايد چرا كه آنها « اخبار دولتها و حكايات مربوط به وقايع نخستين را چنان گرد آوردهاند كه گويي صورتهاي مجرّد از مادهاند… » اين بدان معنا است كه اين مورخان بر ذكر اخبار حاكمان و وزراء اكتفا نموده } اكتفا به صورت عمران{ و به امر قبايل و عصبيتها ( ماده عمران ) توجه ننمودهاند.
ب. از عبارات غامض و پيچيده ي مقدمه كه در آن ايندو اصطلاح به كار رفته است، اين عبارت ميباشد: « الدين و الملة صورة الوجود و الملك » ( ج 3، ص 888 ) دين و ملّت براي هستي و كشور به منزله ي صورتاند } و همه ي آنها مواد آن بوده و صورت مقدم بر مادّه است{
ابن خلدون اين عبارت را به جهت علّتيابي اينكه « زبان مردمشهرنشين، زبان اقوامي است كه بر شهرها غلبه يافته و يا آنرا بنيان مينهند » بيان داشته است. زبان عربي بر مناطقي كه اسلام در آن استقرار يافت، به جهت آنكه زبان و لغت دين بود سيطره پيدا كرد. در اين وضعيت، دولت، دولت اسلام ( كه صورت عمران است ) بوده و تأثير صورت در ماده به معناي تأثير دولت اسلام در مناطق فتح شدهاش ميباشد كه در سيطره ي زبان دين ( عربي ) بر زبانهاي محلي اين مناطق متجلي شده است. پس معناي عبارت پيشين چنين است كه تأثير دين در وجود ( بشري ) و در حكمراني و دولت به منزله ي تأثير صورت در ماده است و از اين رو « در واقع دولت فاعل در ماده ي عمران يعني: عصبيت و شوكت ميباشد » ( ج 3، ص 884 ). اين بدان معناست كه عامل يا عنصري كه به دولت تواناي اثرگذاري در جامعه را ميدهد، عصبيت بوده و با از ميان رفتن عصبيت، دولت نيز به اضمحلال ميگرايد.
ج. ابن خلدون در استعمال دو اصطلاح « مادّة » و « صورة » ـ كه خالي از پيچيدگي و دشواري نميباشد ـ مقلد صرف ارسطويي نبوده و در خصوص ارتباط ماده با صورت بيشتر متمايل به ديدگاه « ابن سينا » است كه نظري متفاوت با ارسطو دارد. ارسطو تاكيد مينمود كه با فساد ماده، صورت نيز از ميان ميرود. در حالي كه ابن سينا معتقد بود كه اگر روح را صورت « جسد » ( مادّه ) تصور نمايم ميدانيم كه به تباهي جسد، روح از ميان نميرود. صورت كمال مادّه است. « همچنانكه حكمران كمال مدينه و ناخدا كمال كشتي است و آندو را نميتوان به منزله ي صورت به معناي ارسطويي براي مدينه و كشتي دانست. » [1]
از اين روست كه ابن خلدون اجتماع انساني اي را كه در آن دولت و حكمراني قوام گيرد، اجتماع كامل يا تام و اجتماعي را كه بدون ملك و دولت است « اجتماع ناقص » مينامد.
بازگشت به صفحه اصلي فرهنگ اصطلاحات ابن خلدون
[1] رجوع شود به : محمود قاسم. في النفس و العقل لفلاسفة الاغريق و الاسلام، ط 3 ( القاهرة: مكتبة الانجلو مصرية ، 1965 ) ص 93 ـ 94 )
