ابهام به دو يا چند معنايي بودن گفتاري اطلاق مي شود كه بخشي از دلايل آن محتوايي ( مانند عدم كفايت در دليل ) و برخي ديگر ساختاري ( مانند مشخص نبودن مرجع ضمير ) باز مي گردد. از آنجا كه نمي توان بدون روشن شدن گفتار تحقيق خود حتي يك قدم صحيح در جهت حل آن برداشت. همواره نيازمند رعايت صراحت، رواني در گزارش پژوهش مي باشيم. هيچگاه استدلال خود را چنان طرح ننماييد كه بر خلاف منظورتان قابل تفسير به شيوه هاي مختلفي باشد. از شعارهاي اصلي هر تحقيق علمي چنين است:
پيچيده فكر كنيد، روان بنويسيد.
شما هر اندازه كه داراي افكار متعالي باشيد، تا زماني كه نتوانيد آنرا به خواننده ي پژوهش خود منتقل نماييد، در انجام رسالت پژوهشي خود موفق نخواهيد بود.
مشاهده نوعي كسب تجربه از جهان است كه در آن آگاهانه، ادراك و حواس خود را متوجه مسايل مي نماييم. به عنوان مثال، زكريا بن محمد قزويني ( حدود 600 ـ 682 قمري ) در كتاب « عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات » موجودات را به دو دسته تقسيم نموده است: 1. موجوداتي كه قابل مشاهده با چشم ظاهر نمي باشند، ( مانند: عرش، كرسي، و ... كه راه علم به آنها از نصوص و اخبار صحيح و معتبر حاصل مي گردد. ) و 2. موجوداتي كه به توسط چشم ظاهر قابل ادراك مي باشند. مانند: زمين و آسمان ها و پديده هاي موجود در آنها.
قزويني متوجه اين معنا شده بود كه در هر حركتي در اين عالم، حكمت و يا حكمت هايي موجود است كه شخص ناظر، با مشاهده ي عميق آن، به عظمت و وحدانيت خالق پي مي برد.[1] همچنين توجه داشته باشيم كه در آيات قرآن مجيد هر دستوري كه به ديدن داده شده است، مقصود نظر كردن براي تحقيق و شناخت است، نه تماشاگري محض »[2] و مبناي اصلي در اسلام نظر و تحقيق درباره ي انسان و جهان و نه تقليد و نگرش هاي سطحي است[3] برخي از آيات الهي در اين زمينه عبارت است از: « فلينظر الانسان مم خلق. خلق من ماء دافق » [4] افلا ينظرون الي الابل كيف خلقت و الي السماء كيف رفعت و الي الجبال كيف نصبت و الي الارض كيف سطحت [5] او لم ينظروا في ملكوت السماوات و الارض [6]
از دير باز تدبر نمودن در وقايع روزمره ي زندگي مورد توجه متفكران اسلامي بوده است. جراح معروف مسلمان ابوالقاسم زهراوي ( ـ 427 قمري / 1035 ميلادي )، حس بينايي را لطيف ترين حواس قواي نفساني انسان مي داند.[7] و نيز إبن هيثم ( 430 هـ / 1039 م ) مشاهده را در دو سطح مورد توجه قرار داده بود:
1. مشاهده بدون فكر و به صورت ناگهاني و
2. مشاهده همراه با تأمل ،
او واقف به اين مسأله شده بود كه انسان گاه برغم قرار گرفتن چيزي در مقابل ديدگان انسان، گويي آنرا نمي بيند و گاه امري را ديده ولي در آن درنگ و انديشه نمي كند. اما مساله در مشاهده ي مملو از تآمل در سطح عالي تري از شناخت قرار گرفته و بر دو قسم مي باشد:
1. مشاهده بدون شناخت اوليه و قبلي و
2. مشاهده به همراه دارا بودن شناخت پيشين از آن. كه بسته به نوع تامل و ميزان استقراي معاني آن متفاوت مي باشد. [8]
[1] محمد العربي الخطابي: 1998، موسوعة التراث الفكري العربي الاسلامي، ج2، صص 709 ـ 710.
[2] محمد تقي جعفري: 1360. شناخت از ديدگاه علمي و از ديدگاه قرآن، ص 381.
[3] همان منبع، ص 382. نيز ر. ك: محمد رضا حكيمي: 1383. دانش مسلمين، تهران ( چاپ دوازدهم ) انتشارات دليل ما، ص 5.
[4] الطارق / 5 ـ 6. ( پس بايد انسان نظر كند كه از چه چيز آفريده شده، از آب جهنده اي خلق گرديده، )
[5] الغاشيه / 17 ـ 20. ( آيا در خلقت شتر كه چگونه خلق شده است و آسمان كه چگونه بلند ( خلق ) شده است و كوهها كه چگونه نصب شده اند و زمين كه چگونه گسترده شده است، فكر نمي كنند. )
[6] { بخشي از } الاعراف / . 185( آيا فكر و نظر در ملكوت و قواي آسمانها و زمين نمي كنند ) { ترجمه ها از مرحوم آيت الله الهي قمشه اي مي باشد. )
[7] محمد العربي الخطابي: 1998، موسوعة التراث الفكري العربي ااإسلامي، ج 1، ص 674.
[8] همان منبع، ج 2، ص 709 ـ 710.
به طور كلي در علوم انساني هيچ متفكري را نمي توان يافت كه در تفكر فاقد سنتي فكري ـ فرهنگي ( برگرفته از منابع مختلف ) باشد. شناخت انديشه ها و نظرات بزرگان رشته هاي علوم انساني، منوط به شناخت سنت هاي فكريي است كه به عنوان منابع تفكر ايشان مطرح بوده اند. بايد در مطالعه ي انديشه هاي هر متفكر به سه محور اساسي توجه شود:
1. زمينه ي فرهنگي و اجتماعي حيات وي،
2. سرچشمه ي انديشه ها و عناصر سازنده ي تفكر او. ( مكتب فكري اي كه بدان تعلق دارد. )
3. تحول انديشه ي وي در گذشت زمان.
عدم احساس تعلق به سنت فكري و فرهنگي خود، منجر به قرار گرفتن در ذيل سنت هاي فرهنگي غربي مي گردد و كار تقليد به آنجا مي كشد كه تفكر غربي معيار شناخت ميراث فرهنگي جهان اسلام مي گردد: چنانكه در اين عبارات مشهود است:
« ... تنها بر اساس آگاهي پسامدرن مي توانيم در يابيم كه چه چيزها از سنت ما باقي مانده و چه چيزها از ميان رفته است.[1] ... انديشه به روزگار پسامدرن براي ما همان قدر اصيل است كه براي روشنفكر اروپايي يا آمريكايي[2] ... »
[1] داريوش آشوري: 1377. ما و مدرنيت. تهران ( چاپ دوم ) موسسه فرهنگي صراط، ص 291. ( گفتگوي ما و مدرنيت ـ به نقل از آقاي جهانبگلو )
[2] همان منبع، همان جا.

